الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي

76

شرح نهاية الحكمة ( فارسى )

ذهن هرممكنى را در خود تحليل مىكند به ذاتى لا به شرط از وجود و عدم كه به آن « ماهيت » مىگويند و به وجودى و سپس اين‌دو را در يك قضيهء هليهء بسيطه تركيب و به اين وسيله از تحقق موجود ممكن حكايت مىكند . در مقابل ممكن واجب قرار دارد كه فقط وجود دارد و ماهيت ندارد و از سوى ديگر ممتنع هست كه نه وجود دارد و نه ماهيت . پس ممتنع نه وجود دارد نه ماهيت ، واجب تعالى وجود دارد ولى ماهيت ندارد و ممكنات هم وجود دارند هم ماهيت : و بذلك يظهر معنى قولهم : كلّ ممكن زوج تركيبيّ له ماهيّة و وجود . نكتهء شايان ذكر اينكه نبايد معنائى از امكان را كه صفت ماهيت ممكن است با معنائى از آن‌كه صفت وجود ممكن است اشتباه كرد . به وجود ممكنات نيز « ممكن » مىگويند ولى امكان در وجود به‌معناى فقر ذاتى است و در مقابل آن وجوب وجود به‌معناى غناى ذاتى قرار دارد و حال آنكه امكانى كه صفت ماهيت است به‌معناى سلب ضرورة وجود و عدم يا تساوى نسبت با وجود و عدم است ؛ چنين معنائى از امكان در وجود معقول نيست . امكان در وجود به معناى عين ربط به وجود مستقل يا عين فقر و احتياج به وجود غنى بالذات است : و امّا اطلاق الممكن على وجود غير الواجب بالذات و تسميته بالوجود الامكانيّ فاصطلاح اخر في الامكان و الوجوب يستعمل فيه الامكان و الوجوب بمعنى الفقر الذاتيّ و الغنى الذاتيّ و ليس يراد به سلب الضرورتين او استواء النسبة الى الوجود و العدم ، اذ لا يعقل ذلك بالنسبة الى الوجود . 2 - 7 : فرع دوم - امكان لازمهء ماهيت است اين فرع تقريبا برعكس فرع قبل است : در فرع قبل ، سخن در اين بود كه موضوع امكان ماهيت است ؛ يعنى ، چيزى غير از ماهيت ممكن نيست ؛ امكان فقط در ماهيات يافت مىشود ؛ در اين فرع سخن در اين است كه هرماهيتى ممكن است . به تعبير ديگر ، در فرع پيشين گفته شد كه امكان بىماهيت يافت نمىشود و در اينجا مىگوئيم كه ماهيت بىامكان يافت نمىشود ؛ پس همچنانكه ممكنى نيست كه ماهيت نداشته باشد ، ماهيتى هم نيست كه ممكن نباشد . نتيجهء اين دو فرع اين است كه ماهيت و امكان متلازمان هستند : الامر الثاني : انّ الامكان لازم الماهيّة .